چهارشنبه سوری2

یه کوچولو از ساعت سه گذشته بود که من و خواهر جان و یکی از دوستان خونه رو به مقصد یکی از مراکز اصلی شهر برای خرید ِ کاه ترک کردیم. وقتی رسیدیم به اونجا دیدیم که یه آقایی سر ِ یه کوچه ای ایستاده و داره دو بسته کاه رو داخل صندوق عقب ِ ماشین میذاره! از اونجایی که دیگه هیچی داخل بساط ِ آقاهه پیدا نمی شد این فکر به ذهنمون رسید که کاه تموم شده. اما فروشنده با دیدن ِ ما خیلی سریع به داخل کوچه اشاره ای  کرد و گفت بیاید اونجا!

من و دوستم پیاده و خواهرم با ماشین به داخل ِ کوچه رفتیم! با دیدن یه کوه ِ پر از کاه گل از گلمون شکفت. با چونه زدن ِ خیلی زیاد ولی تخفیف نگرفتن حتی یک قرون شش بسته کاه به قیمت 6000 تومن خریدیم و اومدیم خونه!

ساعت حدودای شش و نیم میشد که اومدیم خونه! زنگ زدم به یکی دیگه از دوستان و به اون هم گفتم ساعت هشت جلوی خونه ی ما باشه!

ساعت هشت بود که خونه رو به مقصد کوچمون ترک کردیم و در ابتدا شروع به ترکوندن کبریتی کردیم و از اونجایی که همه چیز شهرمون نم گرفتست ، کبریتی هامون هم نم گرفته بود . اولین کبریتی رو که انداختم یه صدای تقریبا تَق مانندی کرد و همه زدیم زیر خنده! یعنی صداش به حدی بود که حتی بچه ی کوچیک همسایه هم ازش نمی ترسید.

یه چند دقیقه ای گذشته بود که دوست های خواهر جان هم به همراه شوهرانشون و فک و فامیل هایشان سر رسیدند و از آنجا بود که سیل کپسولی انداختن و آبشاری و هزار و یک چیز دیگر که من اسمش را نمی دانستم شروع شد.

با هر آبشاری که به هوا می رفت صدای جیغ های ما هم ، هم زمان با آن به هوا می رفت و خلاصه شور و حال خوبی به چهارشنبه سوری ما داده می شد!

پدرهم همانند سال های پیش مسئول ِ بخش تدارکات بود و تهیه و تنظیم آتش بر عهده ی ایشان بود و مادر هم طبق معمول مسئول شیطنت و به هم زدن آتش بود!

شبی بود برای خودش !

به امید داشتن سالی پر از خوبی ها برای همگی!

 


/ 4 نظر / 6 بازدید
حامد

منو دعوت نکردی....[خمیازه][دلشکسته]