عشق به سطح زمین
|
||
دوستانی که این جا رو می خوندین باید بگم که به دلیل مسائلی که خودتون بهش واقف هستید به
نقل مکان کردم.
برای لینک کردن آن جا هم در گوگل ریدر خود از آدرس زیر استفاده کنید.
http://www.huchthebee.persianblog.ir/rss.xml
نمی دونم این چه فرهنگیه ایه که ما آدم ها داریم. تا زمانی که کسی زندست عزیز نیست و سریعا بعد از این که از پیشمون میره برامون عزیز میشه!
مایکل جکسون در سن پنجاه سالگی از دنیا رفت.

بعد از دو هفته تنش و اضطراب و استرس و دنبال کردن برنامه های مربوط به تجمعات از طریق تلویزیون و حتی یه برنامه رو هم از دست ندادن، امروز تصمیم گرفتیم بریم سینما. درباره ی الی فیلمی بود که رو پرده ی سینما بود.
فیلمی خیلی خیلی جذاب و در عین حال ناراحت کننده بود. از اون فیلم هایی بود که تموم دو ساعت فیلم رو آدم سرجاش میخکوب میشد و دوست نداشت از جاش تکون بخوره. بازی واقعا زیبای گلشیفته فراهانی تو تقریبا تمام صحنه های فیلم مشهود بود. حالت های ناراحتیش. گریه هاش. داد زدن هاش.بغض کردن هاش!بی نظیر بود.
فیلمی با موضوعی کاملا جالب که کمتر فیلمی رو ما تو سینمای ایران دیدیم که به این موضوع اختصاص داده شده باشه!موضوعش رو نمی تونم بهتون بگم، چون می دونم خیلی از شما ها وقت دیدن فیلمش رو تو سینما نداشتین و گفتن موضوع فیلم باعث از بین رفتن هیجانات فیلم میشه.
پ.ن: سینمای ایران یکی از بهترین ارکانش رو به نظر من خیلی راحت از دست داد. گلشیفته کسی هستش که لایق ِ بهترین هاست!
یادم می آد سال اولی که قرار بود کنکور بدم، یعنی همون سالی که پیش دانشگاهی رو تموم کرده بودم و زمان کنکور دادنم بود شب امتحان و روز امتحان و روزهای قبل از امتحان هیچ نوع استرسی نداشتم. حتی یه تپش قلب کوچیک! دلیلش هم واضح بود برام. نخونده بودم و هیچ نوع تلاشی هم نکرده بودم.
اما سال دوم ،سالی که به اصطلاح عموم پشت کنکوری بودم شب امتحان و روز امتحان از دلهره رنگ به چهره نداشتم و به معنای واقعی داشتم سکته می کردم. دلیلم هم معلوم بود. خونده بودم. زیاد هم خونده بود. در حد توانم خونده بودم و یه دلیله از همه مهم ترش این بود که همه از من انتظار داشتن. انتظار این رو که بعد از یه سال تو خونه نشستن و درس خوندن و خوندن چند تا کتاب محدود که مربوط به رشته ی منحصرا زبانه باید قبول میشدم و قبول نشدنم به منزله ی رفتنه آبروم بود.
یادم می آد سال دوم( سالی که پشت کنکور بودم) امتحانمون بعد از ظهر بود. حدود های ساعت 12 یا 12:30 بود. با مادر و پدر و خواهر راهی حوزه ی امتحان شدیم و بعد از اون من بودم و سئوال های امتحانی و حتی وقت این رو نداشتن که بخوام سرم رو بگیرم بالا!اون قدر با اعتماد به نفس سر جلسه بودم که به قبولی خودم تا حد زیادی اطمینان داشتم . البته بگم که اطمینانی که تو وجودم به وجود اومده بود ، مسبب اصلیش خوندن آیت الکرسی و خورندن یه عدد قرص پروپرانانول(ضد اضطراب ) بودش.
حالا هدف از این نوشته. از فردا کنکور شروع میشه و بچه ها استرسی رو متحمل میشن که فکر می کنم بزرگترین استرس دوران تحصیلشون رو براشون به همراه داره. دوست دارم بهشون بگم که اگه درستون رو خوندین و تلاشتون رو کردین هیچ ترسی به خودتون راه ندید و بدونید که مزد تلاشتون رو می گیرین. یه آیت الکرسی بخونین و شروع کنین به جواب دادن سئوال ها. خدا باهاتونه.
البته این رو هم بگم که اگه قبول نشدین هیچ چیزی رو از دست ندادین! سال بعد و سال های بعدتر وجود داره.

تو این اوضاع قاراشمیش (کلمه رو داشتین فقط)، کامپیوتر من هم قاطی کرده و بعضی از سایت هایی رو که باز می کنم،هنوز باز نشده اون پایین اخطار میده What the hell are you doing?( چه غلطی داری می کنی؟)
ادبش منو کشته!!

تو این هیری ویری ، پدر جان من نمی دونم پیش خودش چی فکر کرده که رفته یخچال خریده. (یه دلیلش فک کنم این باشه که فکر کرده اوضاع طرفای خونه ی ما خیلی خرابه و بچه های تظاهرات کننده ممکنه به آب یخ احتیاج داشته باشن و اونوقت باشه که ما آب یخ کم بیاریم و این بشه که بچه های مردم از تشنگی زبونم لال تلف بشن )و بعدش گناه بیفته گردنش!واسه همین رفته یخچال خریده و یخچالش هم به قول دوستان بزرگه در حدِ چی؟ لالیگا!
از اونجایی که ما هنوز هم در عهد بوق سیر می کنیم و خونمون آسانسور نداره و سه طبقه رو باید با پله بیایم بالا، ببینین دیگه چه به روز راه پلمون اومد زمان بالا آوردن یخچال!
گلدون شکست!جا کفشی همسایه تقریبا بگم پخش زمین شد و خیلی چیزهای دیگه!!!به معنای واقعی راه پله شکم خرس توش ترکید و از اون جایی هم که در جریان هستین که یکی از همسایه های ما چطور هستش ، مادر و پدر فوری و فوتی به کسی که برای تمیز کردن راه پلمون میادش زنگ زدن که خودش رو برسونه خونمون.
حدودا یه ساعتی از جریان گذشته بود و دقیقا تو بهبهه ی تظاهرات شدید بود!دیدیم زنگ خونه رو زدن!
آقای ذکر شده اومده بود بالا و باید بگم که رنگ به چهره نداشت! مادر و پدر ازش پرسیدن که چه اتفاقی افتاده و این شد که ایشون فرمودن که در زمان تشریف فرمایی یه سری از لباس شخصی ها و پلیس ها به یه سری از دانشجوها حمله کردن و این آقا هم که بین اون ها بود فکر می کنه چه خبر شده و شروع به دوییدن می کنه و از اون جایی هم که اینطور آدم ها معمولا کم شانس تر از بقیه هستن گیر آقایون پلیس و بسیجی ها می افتن و مورد ضرب و شتم قرار می گیرن و نزدیک بود که دستگیر بشن.
همش حس می کنم یه اتفاق وحشتناک در حال رخ دادنه.حس می کنم همه ی این تجمع ها، اعتراض ها، راهپیمایی ها به یه اتفاق کاملا دردناک ختم میشه!
پ.ن: دانشگاه گیلان ، دانشکده ی فنی شلوغ است. خدایا به دانشجویان رحم کن!
چشام رو می بندم تا هیچی نبینم.
گوش ها رو پنبه میذارم تا هیچی نشنوم.
دهنم رو می بندم تا هیچی نگم.
به حدی دوست دارم پس فردا بیاد و نتیجه ی انتخابات مشخص بشه که روی هیچ کاری نمی تونم تمرکز کنم!!!

و اما توصیه هایی تکراری اما جدی در رابطه با فردا برای شرکت در انتخابات:
1. با خود خودکار به همراه داشته باشید.
2.در هر جایی می توان رای داد . هم مدارس. هم مساجد. خود را محدود نکنید!
3.هیچ نشانی از هیچ کاندیدایی با خود به همراه نداشته باشید.
4.شناسنامه و کارت ملی را با خود به همراه داشته باشید و شناسنامه ی خود را برای رای دادن به هیچ کس ندهید.
با امید به داشتن ایرانی بهتر!!!!
الان که دارم این متن رو می نویسم ، خیابون ها به طرز وحشتناک و غیر قابل باوری شلوغ و هیجانیه. ماشین ها با پوسترها و پارچه هایی که حتی به برف پاک کن هاشون هم وصل کردن در حال طرفداری از نامزد انتخاباتیشون هستن!
فکر و ذکر و دل من هم بیرونه! خیلی دوست دارم برم و وسط جمعیت باشم اما حیف!نمیذارن!
هر چند تا نیم ساعت پیش بیرون بودیم اما زود اومدیم خونه و این رو هم می دونم که اون موقعی که ما بیرون بودیم ،خبر زیادی نبود و تمام شلوغی ها شب شروع میشه.
داشتیم میومدیم خونه تو یه محله ای ستاد آقای موسوی و آقای احمدی نژاد!؟ کنار هم هستش . از ستاد آقای موسوی تقریبا راحت رد شدیم و مردم بی فرهنگ بازی در نیاوردن اما زمانی که به ستاد آقای احمدی نژاد رسیدیم یعنی چی بگم من،در حد 1000 تا آدم از هر طرف هجوم آوردن به طرف ماشین ما! یعنی تک تک ماشین ها رو بدرقه می کردن! یه حس جالبی بود که نگو( حس رئیس جمهور بودن بهمون دست داده بود) ماشین رئیس جمهور رو چطور میان دور و برش که مثلا بهش نامه بدن،دقیقا همونطور بود!
بعد یه حس دیگه ای هم که داشتیم ،مثل این بودیم که ما سوار قطار هستیم و تو تونل وحشتیم و مردم دارن ادا در می آرن.
خلاصه که خیلی جالب بود!
و اگر من پسر می بودم:
به احتمال قریب به یقین پسری با تمام ارکان مسائل جو گیر بودن ،بودم.
در برهه ای از زمان پسری بسیار با خدا و با نماز و در برهه ای دیگر پسری به دور از هر گونه مسئله ای که ربط به دین داشته باشد.
در برهه ای از زمان مطمئنا اگر مد روز برای موها، بلندی مو بود به حتم داشتم و اگر سیخ سیخی بود ایضا!(در همان زمان مطمئنا هر روز بر سر مدل موهای من در خانه دعوا می بود).
یکی از اطمینان های قلبی که دارم معتاد شدن ِ خودم به مواد مخدر است! چون مطمئنم از آن جایی که اشاره کردم خیلی جو گیر میبودم در صورت پسر بودن ، بدون هیچ قید و شرطی اگر در میان دوستان به اصطلاح ناباب می افتادم به حتم رویه ی آن ها را پیش میگرفتم و مثلا تصورکنید پرینازی را که پسر بود و معتاد!
یکی دیگر از اخلاق هایی که در صورت پسر بودن به حتم یکی از دارایی های من میبود عاشق شدن در اولین روزهای دانشگاه می بود.
یکی دیگر اینکه به حتم در صورت پسر بودن به رشته ی ریاضی و فیزیک نمی رفتم و هنرستان را برای تحصیل پیش میگرفتم.
از دیگر اخلاق هایی که در صورت پسر بودن می داشتم غیرتی بودن من در قبال مادر و خواهر و هر آنچه دختر که در کنارمن بود میبود.
در کل بگویم که اگر من پسر میبودم به معنای واقعی یکی از اراذل و اوباش جامعه میبودم!
خیلی حرف هست در مورد مناظره های این روز ها ولی حیف که قول دادم!!!
می دونین که پرینازه و قولش!!!
شما عاشق انجام دادن کاری هستین. مثلا نقاشی ، مثلا خوانندگی، مثلا بازیگری و ... شروع می کنین به انجام دادن اون کار به صورت اصولی. بعد از هر روز انجام دادن اون کار، علاقتون بهش بیشتر و بیشتر میشه. اما هیچ پیشرفتی تو اون کار نمی کنین.بعد از یه مدت استاد مربوطه آب پاکی رو میریزه رو دستتون و میگه هنر آموز محترم شما هیچ استعدادی در قبال انجام دادن این کار ندارین! نمی تونین پیشرفتی بکنین تو این کار.
عکس العملتون چیه؟!!!
پ.ن: این پست جنبه ی انتخاباتی نداشت.
یکی بیاد به من بگه اگه من بشینم سر درس و مشقم ، کی می خواد به جای من بره مسافرت،کلاس نقاشی، آموزشگاه، گردش علمی و هزار و یک چیز دیگه؟!
پ.ن1: برای دومین بار امتحان تاریخ امامت را به تعویق انداختم.
پ.ن2: روی برد تبلیغاتی نوشته شده بود:
طالب سبزم ، نه این سبز ریا سبز هم بازیچه شد مهدی(عج) بیا
سئوال: نمی دونم در برابر این جمله چی بگم!
ریا؟! منی که سبز بستم و دارم طرفداری خودم رو از شخصیتی نشون میدم، بعد از ریاست جمهوری این آقا چی به من میرسه که من و امثال من رو به ریاکاری متهم می کنین؟!
همونطور که از پست های چند وقته اخیرم متوجه شدین من یکی از طرفدارهای آقای موسوی هستم . اما تو صحبت ها و بحث هایی که با اطرافیان دارم در مقابل سئوال های اون ها تو بعضی مواقع کم میارم. یه طور هایی باورهایی که نسبت به آقای موسوی دارم ، در حال کمرنگ شدنه.
دوست دارم دو تا از اون سئوال ها رو اینجا مطرح کنم و ببینم کسی جوابی برای این سئوال ها داره یا نه؟!
1.ایشون که صحبت از برکناری گشت ارشاد میکنن، مگه تو زمان نخست وزیری ایشون نبود که گشت هایی با اسم گشت ایثار به وجود اومد؟!
2. ایشون که صحبتشون ، صحبت از آزادی بیان و آزادی اندیشه هستش، تو زمان کو.ی. دانش.گاه کجا بودند که حتی یک کلمه اعتراض از ایشون نشنیدیم؟!
پ.ن: لطفا با احترام جواب بدین!
تصور کنین ، ازدواج کردین. بعد از یه مدت بچه دار شدین. بچه تون سالمه شکر خدا. بعد از اون دوباره بچه دار شدین و بچتون از نظر جسمی مشکل داره.
رفتارتون با بچه ی دومتون در مقایسه با بچه ی اولتون چطوره؟
پ.ن: لطفا واقع بین باشین! برای یه دقیقه هم که شده چشماتون رو ببندید و مطلب رو تو ذهنتون تجسم کنین!!!!
فکر میکنین حواس ِ پرت به چه نوع حواسی گفته میشه؟!
حواسی که بره مغازه خرید کنه و زمانی که داره میاد از مغازه بیرون یادش بره پول رو حساب کنه یا نه اصلا یادش بره وسیلش رو از فروشنده بگیره؟
حواسی که با ماشین خودش بره سره کار و زمان برگشتن به خونه یادش بره که با ماشین خودش رفته و با پای پیاده برگرده خونه و بعد از اومدن به خونه پلیس رو برای دزدیده شدن ماشینش خبر کنه؟
یا نه حواسی که مثلا بخواد حواس جمعی خودش رو نشون بده و برای برداشتن گوشی جامونده تو خونه سه طبقه رو بیاد بالا و بعد از اون زمان برگشتن به طبقه ی همکف ، از نو یادش بیاد که زمان برداشتن موبایل از خونه سوئیچ رو جا گذاشته؟
نه دیگه ! هیچ کدومتون باهوش نبودین و نتونستین جواب درست رو بدین.
حواس ِ پرت به حواس خواهر ِ بنده میگن که بعد از تموم شدن ِ کارش با خانوم دکتر و نشون دادن تمامی نقشه ها به ایشون ، پرونده ی مریض های ایشون رو هم در لابه لای کاغذهای خودش میذاره و د ِ برو که رفتیم!!!
هیچ وقت نتونستم درک کنم دلیل این مسئله رو که چرا اکثر آقایون پا به سن گذاشته بعد از ازدواجشون ، هیچ وقت از حلقه ی ازدواجشون استفاده نمی کنن! یا نه اصلا تو دست چپ و انگشت حلقشون هیچ انگشتری نمیندازن.